مدح و منقبت حضرت خدیجه سلاماللهعلیها
به درد سوختن از عشق مبتلاست خدیجه چـراغ خـانـۀ پـیـغـمـبر خـداست خدیجه غمی خریده که آن را به عالمی نفروشد به رمز و راز تجارت چه آشناست خدیجه به شـوق دیـدن آیـات چـشـم هـای محـمد به دست بقچۀ نان راهی حراست خدیجه در این زمانه که شب تهمت جنون زده بر ماه تـمـامآیـنـه بـا مـاه هـمصـداست خـدیـجه هبوط کرده که بر خاکِ سجدهگاه شود اشک اگر ستارهای از آسـمان جداست خدیجه به کویش آمدهاند از بهشت ساره و مریم چه غم میان قـبیـله در انزواست خدیجه اگر مرور کنی سرگذشت جود و سخا را در ابتداست خدیجه، در انتهاست خدیجه بـهـار میرسـد از بـارش مـداوم نـامـش که عاشقـانهترین شعر ابرهاست خدیجه |